یک عاشقانه مینیمالیستی امپرسیونیستی :))))) (تو مایه های دادائیسم)
میتونی باور نکنی! بدون تو نمیمیرم! بدون تو زنده میمونم، زندگی میکنم، از زندگی لذت میبرم!
شاید دوباره عاشق شم، شاید یکی دیگه جاتو برام پر کنه، شاید بمونه توی زندگیم، شاید خوشبخت شم، شاید بچه دار شم، شاید یه روز مامان بزرگ شم.........
شاید وقتی دیگه پیر شدم -نزدیک ۸۰ سالم شد-، توی یه سیاره دیگه، بشینم روی یه راکینگ چیر، یه شال پشمی بندازم روی دوشم، کنار شومینه، از اونجا به زمین نگاه کنم که داره توش بارون میاد، بعد از یه قرن دوباره گوش بدم "شـــــــــد خــــــــزان گـــــــــلشــــــــن آشـــــــــــنایی"............ (البته نه از گرامافون، از یه دستگاه خیلی جدید که الان هنوز اختراع نشده؛ یه دستگاهی که یه سانت مربع اندازه اشه، ولی یه سیستمی داره که خود خواننده مرحوم رو زنده میکنه و شاهد یه اجرای زنده خواهی بود...... :))
شاید اون موقع باز یادت بیفتم. شاید یادم بیاد وقتی جوون بودم، جوون بودیم، چقدر خاطره با هم ساختیم، چقدر روزای خوب و بد داشتیم، چقدر عاشق بودیم........
شاید یاد اولین دیدار بیفتم، شاید یاد اولین همقدمی زیربارون بیفتم، شاید یاد اولین بوسه بیفتم، شاید یاد اولین عشق بازی بیفتم.....
شاید دوباره عاشقت بشم. شاید یه قطره اشک از گوشه چشمم بزنه بیرون. شاید حسرت بخورم. شاید یاد این بیفتم که یه روزی، یه جایی، روی کره زمین، از دلتنگی زیاد، برات نوشتم: میتونی باور نکنی! بدون تو نمیمیرم! بدون تو ..........
* شاید آلزایمر گرفته باشم و حتی اگه ببینمت، هیچ وقت یادم نیاد که کی بودی؟؟؟!!!!!!!.............. :)
لطیفه روز
این دولت، "پاکترین دولت تاریخ" است.
در باب "همه رو برق میگیره، ما رو ..............!!!!!"
چنان پر شد فضای سینه از دوست...*
خبر 1-
مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
قراری بستهام با می فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش میآید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم
پُرَم از شهوت رفتن............