پایان آبان 1391

 

ادامه نوشته

انگشتر

 

ادامه نوشته

وقتی که ...

وقتی که از تو پُر می شم

بارون شُر و شُر می شم

وقتی که از تو خالی ام

عینهو خشکسالی ام

هی پُر و خالیم می کنی با حرفات

داری خیالیم می کنی با حرفات

یه روز ازم خشت طلا می سازی

یه روز سفالیم می کنی با حرفات

چی کار کنم تا که دلم خنک شه

دل تو هم کویر پر ترک شه

چی چی بهت بگم که مثل حرفات

حرف منم رو زخم تو نمک شه

هی پُر و خالیم می کنی با حرفات

داری خیالیم می کنی با حرفات

یه روز ازم خشت طلا می سازی

یه روز سفالیم می کنی با حرفات

زخم زبون عمق کمی نداره

نیش زدنات که مرهمی نداره

میخوام بخونم تا همه بدونن

صدام دیگه زیر و بمی نداره

 

۱- از محمدعلی بهمنی

۲- برنامه رادیو هفت، تقریباً تنها برنامه ایه که اغلب میبینم. دیشب، مجری برنامه، رشید کاکاوند -که خیلی اجراشو دوست دارم- این شعرو خوند که با اون صدای گیراش، به دلم نشست.

۳- خوبم.

امروز من...

امروز ِ من مبین که ندارم توان آه

یاد آن زمان که هر نفسم عاشقانه بود

لگد پشه

 

ادامه نوشته

گامبالو

 

ادامه نوشته

غول حسادت

 

ادامه نوشته

شب نامه (3)

 

ادامه نوشته

ویار...

دلم میخواست الان، یعنی درست همین حالا، توی پارک موزه آب* بودم. روی برگای زرد قدم میزدم و از بارون لذت میبردم. از صدای آب لذت میبردم و دستامو تو جیبام میکردم و فقط نفس میکشیدم.......

 

* پارک موزه (یا باغ موزه) آب، توی خیابون یخچال در منطقه قلهک قرار داره. جای دنجیه و دوستش دارم.

تخیلات

 

ادامه نوشته