مرگ
آن شب رفتن او را ندیدم. بی صدا گریخته بود. وقتی که خودم را به او رساندم، با حالتی مصمم و گامهایی تند پیش میرفت. مرا که دید فقط گفت: إه! تو هم این جایی...
و دستم را در دست گرفت. ولی باز نگران شد:
- خوب نکردی که آمدی. می دانم که ناراحت میشوی. من ظاهراً خواهم مُرد. ولی باطناً اینطور نیست...
من هیچ نگفتم.
- میفهمی؟ آنجا خیلی دور است. نمیتوانم این تن را با خود ببرم. خیلی سنگین است.
من هیچ نگفتم.
- ولی این تن مثل یک پوسته کهنه دورانداختنی است. پوسته های کهنه دورافتاده که غصه ندارند...
من هیچ نگفتم.
...................
توی ادامه مطلب درباره مرگ نوشتم. اینجا نذاشتمش که اونایی که دوس ندارن اوقاتشون تلخ شه، نخوننش و فحشم ندن.
اظهارنظر (3): 1975
امان از .............. پسرای ۱۹۷۵
جای خالی رو با اسم هر کدوم از اعضای بدن که صلاح میدونین، پر بفرمایید. میخواستم بگم از دستشون، دیدم حق مطلب رو ادا نمیکنه.
البته این اظهارنظر از دوست داشتنی بودنشون بودهااااا. انقدر که میتونی از بدیهاشون چشم پوشی کنی*.
* این نظر، کاملاً شخصی است. ممکنه نظر شما چیز دیگه ای باشه.
پُرَم از شهوت رفتن............