ابراز ندامت
جناب شاد، صبح اول صبح، بدجوری کتکمون زد. یه جوری که جاش خیلی درد میکنه. در واقع لرزوندمون. حق هم با اونه. من به سهم خودم آنچنان توی زندگیم غرق بودم که درباره این مصیبت ننوشتم. به کسی از این تریبون تلنگری نزدم. اینجا حتی یاد یه نفر نیاوردم که شاید یکی از دوستامون که این روزها کمتر ازش خبر داریم، دچار اون مصیبت شده باشه. بسنده کردم به کمک مالی اندک. بسنده کردم به اینکه کار رو بسپرم به کسای دیگه. و نوشتم از مزخرفات خودم. و ننوشتم از اینکه چقدر حالم بد میشد وقتی اخبار رو میخوندم. اون هم نه از مبادی دولتی که گویا وظیفه شون فقط نشون دادن دروغی "همه چی آرومه" اس.
جای دفاعی نیست. شاد حق داره. من هم یک عوضی هستم توی این روزگار که سرم رو مثل کبک کردم تو برف و فقط به فکر خودم و زندگی خودم هستم.
اما این سکوت، برای من یه جور فرار از واقعیته. مجبور کردن خودم به فکر نکردنه. وقتی درباره اش فکر میکنم، ناخودآگاه یاد بم می افتم. یاد خبرهای بدی که از بعد از زلزله شنیدم. یاد اینکه تا نیمه راه هم رفتیم و گفتن که زنها امنیت ندارن و برمون گردوندن. یاد دزدیهای که از کاروانهای کمکی شده بود. یاد دزدیهایی که از مرده ها شده بود. یاد کمکهایی که سر از جاهای دیگه درآورده بودن.
درد زلزله مخربی که توی وجدان و اخلاق این مردم اومده، خیلی خیلی بیشتر از دردهای فیزیکیه.
با همه اینها، دلیل موجهی وجود نداره که خودم رو بزنم به بیخیالی. و دلیل موجهی نیست که از اندک خوبانی که توی روزگارمون موندن و هنوز دغدغه آدمیت رو دارن تقدیر و تشکر نکنم. دلم رو به بودن آدمهایی از این جنس خوش میکنم. همونایی که توی صف انتقال خون ایستاده بودن، همون آدمای گمنامی که رفتن برای کمک، همونایی که به صورت خودجوش کمک مالی جمع کردن از همکارا و رفقا و همونایی که با نوشتنشون به ما تلنگر زدن.
ایوان نجف عجب صفایی دارد...
اوایل ماه رمضون، با سعید آشنا شدم. سعید اهل بنگلادشه. با یه لهجه خیلی شیرین، فارسی حرف میزد. آدم فوق العاده خوشرو و خوش برخوردی هم بود. ازش درباره بنگلادش پرسیدم. در واقع بهش گفتم که من اصلاً هیچی درباره بنگلادش نمیدونم. شروع کرد به توضیح که: بنگلادش 160 میلیون نفر جمعیت داره. با تعجب نگاهش کردم. خندید که: ما در زمینه زاد و ولد خیلی فعالیم. ادامه داد که: 140 میلیون نفر از این جمعیت، مسلمون هستن. ولی تعداد شیعه ها خیلی کمه. فقط 25 میلیون نفر شیعه هستن. گفتم: فرقی نداره. مهم مسلمونیه. با روی خوشی گفت: چرا. خیلی فرق داره. من خودم شیعه ام و همیشه هم سرم رو بالا میگیرم و با افتخار اینو همه جا میگم. شما توی ایران فرقش رو درک نمیکنین. اگر در اقلیت بودین، حرف منو میفهمیدین. لبخندی زدم و گفتم: نمیشه خرده گرفت. همه اونایی که منکر میشن، هنوز نجف رو ندیدن. فقط کافیه یه بار برن نجف. اونوقت خیلی چیزا از نظرشون فرق خواهد کرد. چشماش برقی زد و گفت: با حرفات، دلم هوای نجف رو کرد...
پ.ن.1: صحبتمون به این کوتاهی هم نبود. برام گفت که در زمان کشورگشاییهای سلطان محمود غزنوی، بنگلادش هم بخشی از ایران بوده. توی زبان بنگالی حدود ده هزار کلمه فارسی هست که دقیقاً مثل اینجا تلفظ میشه. نقشه کشورش رو نشونم داد و یک سری عکس. مساحت این کشور فقط 148 هزار کیلومترمربعه (مقایسه کنید با ایران که حدود یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربعه. نمیدونم این جمعیتو کجاش جا داده!).
پ.ن.2: با خودم میگم: وقتی یه مکان، یه قبر، میتونه اینهمه عظمت داشته باشه، اینهمه ابهت (و اینهمه غربت)؛ کسی که اونجا دفنه، نمیتونه آدم کوچیکی بوده باشه.
بی سرانجام
میشینه روی صندلی میز توالت و شروع میکنه به شونه زدن موهاش. همونطور که دراز کشیدم، زل میزنم به اندام خوش ترکیب برهنه اش. توی آینه به چشماش نگاه میکنم. اینجا نیست. نمیدونم به چی فکر میکنه؟! از سر شب که اومده، زیاد میزون نیست. زیاد حرف نمیزنه. برعکس همیشه از شیطونیاش خبری نیست. گوشیم زنگ میخوره. لیلیه. جواب میدم. توی آینه رو نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم چرا هروقت لیلی زنگ میزنه، اخماش تو هم نمیره؟! چرا هیچ وقت نتونستم حس حسادتشو تحریک کنم؟! به لیلی میگم پسری رو آماده کنه که 11 میرم دنبالشون. روی میز توالت دنبال ساعت رومیزی میگرده. چشمش می افته به عکس جدید لیلی و پسری. برمیداره و خیره میشه بهش. از لیلی خداحافظی میکنم و از روی تخت بلند میشم. میرم پشتش و بغلش میزنم. مثل همیشه بوی تنش مستم میکنه. سرم رو میبرم بین موهاش و میگم: اینجا پسری موهاش بلند بوده. میپرسه: تناسب اندام لیلی برگشته یا هنوز اثرات بارداری و شیردهی هست؟ میگم: خوب شده. اما نه به خوش هیکلی تو. پوزخند میزنه. محکم به خودم فشارش میدم و سرشونه اش رو میبوسم. زیر گوشش زمزمه میکنم: تو عشق منی! عکس رو میذاره روی میز توالت و میگه: اون موقعی که باهات آشنا شدم، این بنده خدا عشقت بود. داشتی از عشقش له له میزدی. از دوریش وزن کم کرده بودی. میگم: بهونه نگیر. میدونی که دوستت دارم. خودش رو به زور از توی بغلم میکشه بیرون.
- بعد از من این دروغارو به کی تحویل میدی؟
با عصبانیت دستشو میکشم.
- تو هنوز به من اعتماد نداری؟
جواب نمیده. میره سمت لباساش.
میگم: آماده نشو. من هنوز میخوام.
میگه: باقیشو شب از زنت بخواه. حالشو ندارم.
وقتی میگه نمیخواد، یعنی واقعاً نمیخواد. اذیتش نمیکنم. میدونم ازم دلخوره. باز رفته تو فاز منفی. هر دومون آماده میشیم. قبل از اینکه شالش رو سرش کنه، بغلش میکنم و فقط بو میکشمش. به سردی لبامو میبوسه و از در میزنه بیرون.
پُرَم از شهوت رفتن............