روزانه (21)
1- همه عالم میدونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
دوست...
در زدم و گفت کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست!
گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست، دوست!
گفت اگر دوستی، از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست، گفتمش ای دوست، دوست!
گفت در آن آب و گل، دیده ام از دور دل!
او به چه امید زیست؟ گفتمش ای دوست، دوست!
گفتمش این هم دمی است! گفت عجب عالمی است!
ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست!
در چو به رویم گشود، جمله بود و نبود
دیدم و دیدم یکی است، گفتمش ای دوست، دوست!*
خیلی چیزا میخواستم بنویسم. اما دوس نداشتم غر بزنم. حالم خوبه. یعنی خوب میشه. من هنوز امیدوارم. شما هم باشین...
* معینی کرمانشاهی
** به یاد دبیر هندسه دوم دبیرستانم. زن باصفا و اهل دلی بود. با یه صدای قشنگ. وقتی اینو خوند، سراپا لذت بودم.
...
خسته ام از بغض کهنه عشق
سنگینه تحملش تو صدام
سلطان قلبها
زن نشسته بود روی صندلی پارک،
نزدیک زمین بازی بچه ها،
پشت به آبنما.
همیشه صدای آب رو دوست داشت.
همیشه صدای آب بهش آرامش میداد.
خنکای یه عصر بهاری سرحالش آورده بود.
با گوشهای حساسش،
توی اون همه همهمه بچه ها و جوونا،
به صدای پرنده ها گوش میداد.
شنیدن صدای طبیعت،
تو دل یه شهر بزرگ و پر از صدا،
همیشه براش بزرگترین تفریح بود.
از دور صدای موسیقی می اومد.
صدای ویولون.
یه موسیقی قدیمی رو میزد.
"یه دل میگه برم، برم"
شاخکای احساسش جنبید.
"یه دلم میگه نرم، نرم"
ذهنش رفت به سالها پیش.
"طاقت نداره دلم، دلم"
به یکی از اون شبای زمستونی.
"بی تو چه کنم؟"
با خودش فکر کرد: سالها؟!
هنوز هفت سال نشده؟!
پس چرا انقدر دور به نظرش میاد؟!
"پیش عشق ای زیبا، زیبا"
یکی از اون عشق بازیای گرم بود.
"خیلی کوچیکه دنیا، دنیا"
یکی از اون همه شبهای یواشکی.
"با یاد توام هرجا، هرجا"
زن، خندید که: دارن برامون آهنگ میزنن.
مرد به همراه یه بوسه گرم از بناگوشش،
با صدای دوره گرد آکاردئون زن،
توی گوشش زمزمه کرد:
"ترکت نکنم"
زن خوابید روی تن مرد.
زل زد توی چشماش.
مرد، پشتشو نوازش کرد.
لبهاشو بوسید.
آروم زمزمه کردن.
"سلطان قلبم تو هستی، تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی"
- مامان! به چی میخندی؟!
زن به خودش اومد.
به خودش قول داده بود که
هیچ وقت با حسرت،
یاد گذشته ها نیفته.
همیشه با یاد گذشته ها،
لبخند میزد.
دختر کوچولوش،
جلوش ایستاده بود.
دستی به سر دخترک کشید و
باهاش حرف زد.
صدای ویولون هنوز می اومد.
توی ذهنش ادامه داد که:
"اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
ای یار زیبا..."
به خودش خندید:
- حالا هر دومون،
دل به کس دیگه ای دادیم و
هر دومون بچه داریم.
تو یه پسر داری و
من یه دختر...
زندگیه دیگه!-
لحظه ناب...
لذتی داره!
ساعت هشت شب،
تو خیابونای سرد شهر،
تک و تنها،
در حین قدم زدن،
در حال سگ لرز زدن باشی!
و جلوتر از تو،
مردی میانسال،
با موهای سفید،
و صدایی گرم،
عاشقونه،
بی توجه به رهگذرا،
در حال خوندن باشه که:
سراب رد پای تو، کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟
کجای قصه خوابیدی که من، تو گریه بیدارم؟
که هر شب هرم دستاتو، به آغوشم بدهکارم!
تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری، تظاهر میکنم هستی
باید پارو نزد، وا داد...
سرگردون،
بدون مقصد،
رها.
شاید هم دارم...
خودمو سپردم به زندگی.
سرگردون...
نه که هدفی نباشه.
اما در برابر هجوم موجهاش،
گاهی،
آدم نمیتونه هیچ مقاومتی نشون بده.
این،
شرایط فعلیه.
یه دریای پر از موجهای سهمگین...
دلم یه دریای آروم میخواد
با آفتاب ملایم
و موجهای ریز و گوش نواز...
دراز بکشی توی قایقت و
از تابش یه آفتاب ملایم
و شنیدن صدای آب
لذت ببری!
چه رویای شیرینی......
پُرَم از شهوت رفتن............