پیام اومده که:....
دیگه مدیره طاقت نمیاره میگه بسه دیگه این بچه رو بذارید کلاس پنجم. من خودم همه سوال های شما رو غلط جواب دادم.
شدم کفتر جَلد.... هی میپرم که در برم و فرار کنم. هی میبینم سرابه. دوباره برمیگردم، بیچاره تر و مشتاقتر! داستانی شده.....................
نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریزی نیست.*
* احمد شاملو
زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش
نهانی صد سخن دارم
آزاده گفته بود که*:
ما بچه های کارتونهای سیاه و سفید بودیم
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را میریختیم توی قلک های نارنجکی و میفرستادیم جبهه
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین میکردیم
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند، توی سینما برایشان سوت می زدیم
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم
ما از آژیر قرمز میترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب میزدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیر زمین میخوابیدیم از ترس موشک های صدام
ما چیپس نداشتیم که بخوریم
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
ما ویدیو نداشتیم
ما ماهواره نداشتیم
ما را رستوران نمیبردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
ما خیلی قانع بودیم به خدا
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی
یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D
زنهای فیلمهای تلویزیون ما توی خواب هم روسری سرشان میکردند
حتی توی کتابهای علوممان هم باحجاب بودند
ما فکر میکردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند
عاشق که میشدیم، رویا میبافتیم
موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
جرات نداشتیم شماره بدهیم، مبادا گوشی را باباهایمان بردارند
ما خودمان، خودمان را شناختیم
بدنمان را
جنسیتمان را
یواشکی و در گوشی آموختیم
هیچکس یادمان نداد
و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
نسلی که عشق و حالهایشان را توی شهرنوها و کاباره های لاله زار کرده بودند
و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ میشوند
و هیچکدامشان ما را نمیشناسند و نمیفهمند...............
* بله همین خیالهاست که زندگی ما را به لجن و کثافت کشیده.
پسربچه های هیجده ساله را آنها بایستی سردستگی و رهبری میکردند تا در جاده زندگی به عالم کمال، عالم کار، وظیفه و فرهنگ و دانش و ترقی برسند. درست است که بیشتر وقتها آنها را دست می انداختیم و سرشان مسخرگی در می آوردیم، اما از ته قلب به آنها ایمان داشتیم. مفهوم سرکردگی و بالادست بودن که آنها نماینده آن بودند، در مغز ما به تیزبینی بیشتر و آگاهی انسانی تری همراه بود. اما با دیدن اولین کشته، پایه های این اعتقاد شکست و درهم فروریخت. بایستی قبول کنیم که نسل ما درستتر از نسل آنهاست. آنها فقط در جمله پردازی و مهارت از ما جلو بودند. اما اولین بمباران این اشتباه ما را هم کف دستمان گذاشت و آتش همان بمبها، دنیایی را که آنها برای ما طرحریزی کرده و ساخته و پرداخته بودند، درهم کوبید و خاکستر کرد.
زمانی که آنها هنوز داشتند مینوشتند و جمله میساختند، ما خون و مرگ دیدیم. زمانی که آنها هنوز با صدای رسا نصیحت میکردند که خدمت به وطن بزرگترین خدمتهاست، ما خوب فهمیده بودیم که خوف مرگ از آن هم بزرگتر است. با وجود این نه تمرد کردیم و نه فراری شدیم و نه ترسیدیم- گفتن این اصطلاحات برای آنها چقدر ساده و آسان بود. ما هم به اندازه آنها وطنمان را دوست داشتیم. ما جانمان را کف دست گذاشتیم و به آب و آتش زدیم، اما توانستیم خوب را هم از بد تشخیص بدهیم. بله یکدفعه چشمهامان بینا شد و همه چیز را دیدیم. دیدیم که از دنیای آنها دیگر چیزی باقی نمانده و دیدیم که به طور ترسناکی یکه و تنها هستیم و یکه و تنها باید گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم.
* کسانی را میبینم که کاسه سرشان پکیده، ولی هنوز زنده اند. سربازهایی را میبینم که ساقهای هر دو پاشان قطع شده، اما باز روی قلم های خون آلود و خردشده میدوند و خود را به گودال امنی میرسانند و می افتند. سرجوخه ای سه کیلومتر تمام سینه مال میرود و پاهای له شده اش را به دنبال خود میکشد. سرباز دیگری دستها را زیر روده هایی که از شکمش بیرون ریخته قلاب کرده و به همین حال خود را تا پست امدادی میرساند. سربازهای بی دهان، بی چانه و بی صورت زیادند. یکی را میبینم که دو ساعت تمام سر شریان دستش را که پاره شده، لای دندان گرفته تا از خونریزی زیاد نمیرد. ... قطعه زمین کوچک و متشنجی که رویش خوابیده ایم، هنوز در دست ماست. فقط چندصدمتری از آن را به دشمن داده ایم، اما در عوض روی هر یک متر آن یک قربانی افتاده است.
* صبحی تیره و خفه است. روزی که به اینجا آمدیم هنوز تابستان بود و ما صدوپنجاه نفر بودیم؛ صدوپنجاه سرباز قوی و تازه نفس. حالا از سرما یخ زده ایم، پاییز است و برگها روی هم میریزند. صداها لرزان و بیرمق است "یک-دو-سه-چهار" و از سی و دو بالاتر نمیرود.
* اریش ماریا رمارک در بیست و دوم ژوئن 1898 در اُزنابروک آلمان به دنیا آمد. تحصیلات نخستین را در اُزنابروک به انجام رسانید و وارد دانشگاه مونستر شد. جوانیش همزمان با جنگ اول جهانی بود و به زیر پرچم خوانده شد تا در در جبهه غرب نبرد کند. در سال 1929 اولین اثرش به نام "در جبهه غرب خبری نیست" منتشر شد و نامش در سراسر عالم پیچید. داستانش روان و ساده بود و مردم همه کشورهای جهان را یکسان از وحشت جنگ آگاه کرد....
* این کتاب نه اتهام است و نه اعتراف و نه به هیچ وجه یک ماجرای قهرمانی است. زیرا مرگ برای کسانی که با آن دست به گریبانند، ماجرا به شمار نمی آید. این کتاب از نسلی از انسانها سخن میگوید که چگونه جسمشان را از مهلکه به در بردند، ولی زندگیشان در جنگ نابود شد.
1- در غرب خبری نیست؛ اریش ماریا رمارک؛ سیروس تاجبخش؛ انتشارات ناهید؛ چاپ اول: 1346؛ چاپ پنجم: 1388
2- این شبا مشغول خوندنشم. نیمیش مونده.
3- وقتی یه رمان میخونم، به املای صحیح کلمات دقت میکنم. وقتی میبینم برای خیلی از کتابا هیچ کس زحمت ویراستاری نکشیده؛ خیلی شاکی میشم. بخصوص اخیراً توی رمانهای ایرانی، زیاد به این موضوع برخورد کردم. نمیدونم ایراد از بیسوادی نویسنده یا مترجمه، یا تقصیر ناشره. اما در عوض توی این کتاب روی این موضوع، مشخصه که کار شده و واقعاً خوب ترجمه شده و خوب چاپ شده که به عنوان یه مخاطب از این قضیه خوشحالم.
4- وقتی میخونمش به این فکر میکنم که توی همه جنگا این اتفاقا می افته. از جمله جنگ ما. شاید دیگرون خوششون نیاد، اما من برای کشته شده ها (شهدا) و جانبازها احترام قائلم. اگرچه یه جوری شده که بعضیاشون یه کارایی کردن که دید اکثریت نسبت بهشون منفی شده. تا حالا چند نمونه کتابهای اصطلاحاً دفاع مقدس خوندم. اما بیشتر جهت دار بودن و از این خوشم نیومده. کاش توی جنگ ما هم انقدر مذهب رو قاطیش نمیکردن و میذاشتن درباره اش بیطرف نوشته بشه و انقدر یه چیز کثیف رو مقدس نشون نمیدادن. جنگ به هر اسمی و به هر شکلی کثیفه. البته شاید این اتفاق بیفته. شاید وقتی دیگر............