بیربط!

 

ادامه نوشته

هه هه!

 

ادامه نوشته

Dark Ages!

 

ادامه نوشته

از مضرات سَتِلایت

 

ادامه نوشته

کرم وجودی من (2) :)))))))

 

ادامه نوشته

شرح ماوقع (26)

 

ادامه نوشته

لُنگ!!!

ادامه نوشته

روز ارتش

 

ادامه نوشته

دلواپسیهامو بگیر از من....

هنوز درو نبسته، قاپم میزنی توی بغلت و شروع میکنی به بوسیدن چشمام. توی دستات شل میشم. انگار نه انگار که اون همه خسته بودم. انگار نه انگار که یک ساعت توی ترافیک بودم تا برسم. انگار نه انگار که دیگه هیچی انرژی برام نمونده بود. حتی فرصت نمیدی مانتومو در بیارم. به زور خودمو از تو بغلت میکشم بیرون. - بذار یه آبی به صورتم بزنم. تازه یادت میاد که هنوز دم دریم. کمکم میکنی تا لباسامو در بیارم و هلم میدی سمت روشویی. - تا بیای برات شیر ریختم.

میام بیرون. دنبالت توی آشپزخونه راه می افتم. لیوان شیر روی میزه، میری سمت یخچال. یه قلپ شیر میخورم، جعبه شیرینی رو میاری بیرون. میذاری روی میز. - بخور. میری سمت گاز. - چایی که میخوری؟! یه قلپ دیگه شیر میخورم. از پشت بغلت میکنم. - نه! برای خودت بذار. شروع میکنم به بوسیدن مهره هات. برمیگردی. صورتم رو میگیری توی دستات. زل میزنم توی چشمات - که رنگشون رو خیلی دوست دارم-. خودمو میچسبونم به تنت. محکم بغلم میکنی. با خودم فکر میکنم تموم دنیا می ارزه به همین یه لحظه..........

صدای سوت کتری بلند شده.........


 

ادامه نوشته

امروز...

ای تو آشنای ناشناسم

ای مرهم دست تو، لباسم

دیوار شبم شکسته از تو

از ظلمت شب نمی هراسم

انگار که زاده شده با من

عشقی که من از تو می شناسم