راز "اول بار"
خدای عزیز!
امروز صد سالم است. مثل مامی رز. خیلی میخوابم، اما حالم خوب است.
کوشیدم به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هدیه عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را میداند. خیال میکند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را میزند. خیال میکند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش میگذارد. به طوری که میشود گفت حاضر است دورش اندازد. ولی عاقبت میفهمد که زندگی هدیه ای نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند. آن وقت سعی میکند کاری بکند که سزاوار آن باشد. من که صد سال از عمرم گذشته میدانم چه میگویم. آدم هر چه پیرتر میشود باید ذوق بیشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد. آدم باید قریحه ظریفی پیدا کند، باید هنرمند بشود. در ده سالگی یا بیست سالگی هر احمقی از زندگی لذت میبرد. اما در صد سالگی، وقتی آدم دیگر رمق جنبیدن ندارد باید مغزش را به کار بیندازد تا از زندگی کیف کند.
نمیدانم حالیشان کردم یا نه.
سری به آنها بزن، کارت را تمام کن. من دارم کمی خسته میشوم.
میبوسمت، تا فردا،
اسکار.
* گل های معرفت (داستان اسکار و بانوی گلی پوش)؛ اریک امانوئل اشمیت؛ ترجمه سروش حبیبی؛ نشر چشمه
پُرَم از شهوت رفتن............