مرا حالا حالاها از او گریزی نیست!
شدم کفتر جَلد.... هی میپرم که در برم و فرار کنم. هی میبینم سرابه. دوباره برمیگردم، بیچاره تر و مشتاقتر! داستانی شده.....................
نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریزی نیست.*
* احمد شاملو
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۳ ساعت 15:6 توسط هپّه
|
پُرَم از شهوت رفتن............