جمله اشو درست یادم نیس. ولی یادمه توی "خداحافظ گری کوپر" از قول لنی نوشته بود که عشق مثل بهمن میمونه. وقتی اومد و روی سرت آوار شد، دیگه نباید دست و پا بزنی. چون در اصل هیچ راه نجاتی نیس....
دوست ندارم اسمش رو بذارم عشق. ولی هرچی هست برام بهمن بود. وقتی روی سرم آوار شد، خیلی دست و پا زدم. که زیرش نمونم، که اسیرش نشم، که اتفاق نیفته... ولی همیشه ی خدا اتفاقا، اونجور که تو برنامه ریزی میکنی و فکر میکنی و میخوای نمیشه. همیشه ی خدا یه جوری میشه که زندگی بهت نشون میده که تو برخلاف اونچه ادعا میکنی قوی نیستی، اصلاً قوی نیستی... وقتی هزارون پیشامد ناخواسته میذاره سر راه زندگیت، یعنی اصلاً پشمشم حسابت نمیکنه ....
نمیخوام بگم من هیچکاره بودم و خودش پیش اومد و دست من نبود و از این حرفا. اما من تمام تلاشم رو کردم که خودم رو نجات بدم، منتها نتیجه چیزی نبود که فکرشو میکردم. حالا زیر این آوار جا خوش کردم، یه جای گرم و نرم. زیر اون بهمن، یه تونل کوچولو و نه چندان محکم ساختم. یه تونل که پر از هواس، پر از زندگیه. اگرچه گاهی فشار اون آوار، نفسم رو بند میاره و کبودم میکنه؛ اگرچه میدونم بالاخره جونمو میگیره؛ اگرچه دیگه امیدی به نجات نیست.......... بعضی چیزا رو با اینکه میدونی درد دارن و باعث اذیتت میشن، با جون و دل قبول میکنی. حتی اگه از نظر دیگرون، دیوونگی باشه. بهمن زندگی منم از اوناس......

عاقلان نقطه پرگار وجودند، ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند