لذتی داره!

ساعت هشت شب،

تو خیابونای سرد شهر،

تک و تنها،

در حین قدم زدن،

در حال سگ لرز زدن باشی!

و جلوتر از تو،

مردی میانسال،

با موهای سفید،

و صدایی گرم،

عاشقونه،

بی توجه به رهگذرا، 

در حال خوندن باشه که:

سراب رد پای تو، کجای جاده پیدا شد؟

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟

کجای قصه خوابیدی که من، تو گریه بیدارم؟

که هر شب هرم دستاتو، به آغوشم بدهکارم!

تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری، تظاهر میکنم هستی