سلطان قلبها
زن نشسته بود روی صندلی پارک،
نزدیک زمین بازی بچه ها،
پشت به آبنما.
همیشه صدای آب رو دوست داشت.
همیشه صدای آب بهش آرامش میداد.
خنکای یه عصر بهاری سرحالش آورده بود.
با گوشهای حساسش،
توی اون همه همهمه بچه ها و جوونا،
به صدای پرنده ها گوش میداد.
شنیدن صدای طبیعت،
تو دل یه شهر بزرگ و پر از صدا،
همیشه براش بزرگترین تفریح بود.
از دور صدای موسیقی می اومد.
صدای ویولون.
یه موسیقی قدیمی رو میزد.
"یه دل میگه برم، برم"
شاخکای احساسش جنبید.
"یه دلم میگه نرم، نرم"
ذهنش رفت به سالها پیش.
"طاقت نداره دلم، دلم"
به یکی از اون شبای زمستونی.
"بی تو چه کنم؟"
با خودش فکر کرد: سالها؟!
هنوز هفت سال نشده؟!
پس چرا انقدر دور به نظرش میاد؟!
"پیش عشق ای زیبا، زیبا"
یکی از اون عشق بازیای گرم بود.
"خیلی کوچیکه دنیا، دنیا"
یکی از اون همه شبهای یواشکی.
"با یاد توام هرجا، هرجا"
زن، خندید که: دارن برامون آهنگ میزنن.
مرد به همراه یه بوسه گرم از بناگوشش،
با صدای دوره گرد آکاردئون زن،
توی گوشش زمزمه کرد:
"ترکت نکنم"
زن خوابید روی تن مرد.
زل زد توی چشماش.
مرد، پشتشو نوازش کرد.
لبهاشو بوسید.
آروم زمزمه کردن.
"سلطان قلبم تو هستی، تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با من پیوستی"
- مامان! به چی میخندی؟!
زن به خودش اومد.
به خودش قول داده بود که
هیچ وقت با حسرت،
یاد گذشته ها نیفته.
همیشه با یاد گذشته ها،
لبخند میزد.
دختر کوچولوش،
جلوش ایستاده بود.
دستی به سر دخترک کشید و
باهاش حرف زد.
صدای ویولون هنوز می اومد.
توی ذهنش ادامه داد که:
"اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو و تمنا
ای یار زیبا..."
به خودش خندید:
- حالا هر دومون،
دل به کس دیگه ای دادیم و
هر دومون بچه داریم.
تو یه پسر داری و
من یه دختر...
زندگیه دیگه!-
پُرَم از شهوت رفتن............