در زدم و گفت کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست!
گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست، دوست!

گفت اگر دوستی، از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست، گفتمش ای دوست، دوست!

گفت در آن آب و گل، دیده ام از دور دل!
او به چه امید زیست؟ گفتمش ای دوست، دوست!

گفتمش این هم دمی است! گفت عجب عالمی است!
ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست!

در چو به رویم گشود، جمله بود و نبود
دیدم و دیدم یکی است، گفتمش ای دوست، دوست!*



خیلی چیزا میخواستم بنویسم. اما دوس نداشتم غر بزنم. حالم خوبه. یعنی خوب میشه. من هنوز امیدوارم. شما هم باشین...


* معینی کرمانشاهی
** به یاد دبیر هندسه دوم دبیرستانم. زن باصفا و اهل دلی بود. با یه صدای قشنگ. وقتی اینو خوند، سراپا لذت بودم.