دو دقیقه آروم بگیر.

یه دقیقه بشین پیشم.

مثل ماهی میمونی.

همش سُر میخوری از دست آدم.

برای تو که فرقی نداره بدونی و ندونی.

تو که رویه تو عوض نمیکنی.

پس حداقل بذار بگم که تو دلم قلمبه نشه.

به هیچیت نمیشه دل بست.

یعنی نباید دل بست.

نه اون خنده هات نشونه مهربونیه.

نه اخمات نشونه نامهربونی.

ولی هربار میای،

انگار یه نسیمی به آدم میخوره

که روحش تازه میشه.

و هربار که میری،

آدم تازه میفهمه که چه طوفانی رد شده.

انگار که توی یه مسابقه دوی استقامت شرکت کرده باشه،

نفس نفس میزنه.

تموم تنش کوفته میشه.

و بدتر از همه....

دلش.

دل آدم فشرده میشه.

که چرا این همه ضد و نقیضی؟!

که چرا با اینکه این همه مهربونی،

آدم جرأت نمیکنه حتی بغلت کنه؟!

حتی وقتی میخوام دستاتو بگیرم هم

دائم یاد ماهیهای لیز می افتم.

هر بار، میای و

بعد از کلی سروصدا به پا کردن،

آروم میشینی روی صندلی لهستانی محبوبت و

با سرانگشتت، لبه فنجون قهوه رو لمس میکنی و

من از این همه ظرافت دلم غنج میره و

میمیرم و زنده میشم که کاش جای اون فنجون بودم.

هر بار با خودم میگم: این بار که اومد،

شالش رو که برداشت،

موهاش که ریخت روی سرشونه اش،

رفت سر یخچال که آب تگری بخوره،

وقتی سربسرش گذاشتم که به جای راه رفتن، داری قل میخوری!

و بیخیال جوابم داد که: اون که باید بپسنده، پسندیده.

و راه بیفته طرف میز شطرنج؛

درست همون موقع که از جلوم رد شد و

مشغول درآوردن مانتوش شد؛

درست همون موقع،

قاپش بزنم و

سفت توی بغلم بگیرمش و

نذارم تکون بخوره...

اما هر بار،

میای و

کمتر از یه متر باهات فاصله دارم و

باز هم هیچ......

به خودم میگم بچه های بیست ساله هم انقدر دست دست نمیکنن!

تو که سنی ازت گذشته!

این که اولی نیست!

تو که ناشی نبودی هیچ وقت!

پس چرا هر بار کم میاری؟!

اما هیچ جوابی برای خودم ندارم.

هر بار، میای و 

با کلی مهربونی به غرغرام گوش میدی و

سیگاری میگیرونی و

همونطور که لب هره پنجره نشستی،

دودش رو میدی بیرون.

گاهی به دغدغه هام میخندی،

گاهی برای غصه هام همدردی میکنی،

گاهی همه چی رو به مسخره میگیری،

گاهی اونقدر جدی میشی که آدم لالمونی میگیره.

هر بار، میای....

چه هر باری؟

نظم نداری که!

یه بار توی یه ماه دو سه بار پیدات میشه،

یه بار میری و سه چهارماه ازت خبری نیست.

نه حتی یه تماس کوتاه.

وقتی اینطور میکنی، با خودم میگم:

ایندفعه که اومد، سرش داد میزنم؛

قهر میکنم؛

تحویلش نمیگیرم؛

این که نشد وضعش؟!

اما هربار، میای و یادم میره قول و قرارام.

یادم میره خط و نشونام.

از غضب کردنت میترسم.

نمیخوام بری و دیگه نیای.

میشناسم اخلاق گندتو.

اگه یه تصمیمی بگیری،

غیرممکنه عملیش نکنی.

نمیخوام بری و دیگه نیای.

به همین راضی ام......