.........................

ساعت ما پنج بود. ساعت فلکه نه بود، و ساعت معصوم کار نمی کرد. گفتم: «هیچ ساعتی دقیق نیست.» و هیچ چیز مال  خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال می کند دلبستگی هایی به آن دارد. بعد یکی یکی آن ها را از آدم می گیرند و تنها یک سر می ماند، آن هم بر نیزه.

چه فرقی می کند که موها خرمایی باشد یا سیاه؟ هوا مه آلود باشد و شمع ها در لاله ها خاموش شوند، یا چهل خورشید در میان آسمان بدرخشد. این که آدم عاشق باشد یا نه، گل ها چه رنگی  باشند، بهار کی بیاید، نامزد نوروز خود را به آب یا آتش بزند، برف چه جوری ببارد، پنجه گنجشکی، پنبه ای، یا رقصان و پیچان؟ نان خالی بخوریم یا شب چله حتماً فسنجان درست کنیم، با همسایه های مهربان رفت و آمد داشته باشیم یا لب دیوار با کشور حرف بزنیم، چه فرقی می کند؟

گفتم: «چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده.»

گونی پهن کرده بودیم و من روی آن نشسته بودم. حسینا از کمد چوبی یک بالش لاغر و زبر درآورده بود و پشتم گذاشته بود. آمد کنارم نشست، سرش را به دامنم گذاشت، پاهاش را دراز کرد و چشم هاش را بست:

«کارم از تکیه گذشته. دلم می خواهد توی بغلت بمیرم.»
«تو دیوانه ای.»
«شاید آره، شاید هم نه.»
«امّا من حسرتی شده ام.»
«به چی؟»
«به تو، لامذهب، به تو.»

دست به موهام برد، در چشم هاش برق کودکانه ای دوید، با لبخندی که یک طرف صورتش را چین می انداخت گفت: «هیچ می دانی مردها، همه مردها بچه اند.»
«بچه اند؟ چرا؟»
«زن ها همیشه مادرند و مردها بچه.»
«تا به حال نشنیده بودم، خیال هم نمی کنم کس دیگری به این حرف معتقد باشد.»
«ما مردها همیشه بچه ایم امّا به زبان نمی آوریم یا شاید نمی خواهیم بگوییم که بچه ایم. اگر هم کسی حرف مرا رد کند دروغ می گوید، حتماً خودش را پشت یک صورتک مخفی کرده.»
«این فکر همین حالا به مغزت خطور کرد؟»
«نه، روزها وقتی سرم به کار گرم است به این چیزها فکر می کنم. مثلاً فرهاد، مجنون، پادشاه، شاعر، من، هر کس که باشد همیشه دلش می خواهد یک زن در زندگیش باشد که مدام بهش رسیدگی کند و مراقبش باشد. می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده، امّا پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست.»
«سربه سرم می گذاری؟»
«نه، باور کن که واقعی ترین احساسم را گفتم.»
«تو بچه منی؟»
«تو مادر منی؟»
«من عشق توام.»
«من بچه توام.»

چه فرقی می کند که این حرف ها یادم بیاید؟
به هنگام نومیدی اگر خود را به درختی نیاویزیم، چطور می شود؟...................*

* سال بلوا، عباس معروفی، شب پنجم