اوایل ماه رمضون، با سعید آشنا شدم. سعید اهل بنگلادشه. با یه لهجه خیلی شیرین، فارسی حرف میزد. آدم فوق العاده خوشرو و خوش برخوردی هم بود. ازش درباره بنگلادش پرسیدم. در واقع بهش گفتم که من اصلاً هیچی درباره بنگلادش نمیدونم. شروع کرد به توضیح که: بنگلادش 160 میلیون نفر جمعیت داره. با تعجب نگاهش کردم. خندید که: ما در زمینه زاد و ولد خیلی فعالیم. ادامه داد که: 140 میلیون نفر از این جمعیت، مسلمون هستن. ولی تعداد شیعه ها خیلی کمه. فقط 25 میلیون نفر شیعه هستن. گفتم: فرقی نداره. مهم مسلمونیه. با روی خوشی گفت: چرا. خیلی فرق داره. من خودم شیعه ام و همیشه هم سرم رو بالا میگیرم و با افتخار اینو همه جا میگم. شما توی ایران فرقش رو درک نمیکنین. اگر در اقلیت بودین، حرف منو میفهمیدین. لبخندی زدم و گفتم: نمیشه خرده گرفت. همه اونایی که منکر میشن، هنوز نجف رو ندیدن. فقط کافیه یه بار برن نجف. اونوقت خیلی چیزا از نظرشون فرق خواهد کرد. چشماش برقی زد و گفت: با حرفات، دلم هوای نجف رو کرد...

پ.ن.1: صحبتمون به این کوتاهی هم نبود. برام گفت که در زمان کشورگشاییهای سلطان محمود غزنوی، بنگلادش هم بخشی از ایران بوده. توی زبان بنگالی حدود ده هزار کلمه فارسی هست که دقیقاً مثل اینجا تلفظ میشه. نقشه کشورش رو نشونم داد و یک سری عکس. مساحت این کشور فقط 148 هزار کیلومترمربعه (مقایسه کنید با ایران که حدود یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربعه. نمیدونم این جمعیتو کجاش جا داده!).

پ.ن.2: با خودم میگم: وقتی یه مکان، یه قبر، میتونه اینهمه عظمت داشته باشه، اینهمه ابهت (و اینهمه غربت)؛ کسی که اونجا دفنه، نمیتونه آدم کوچیکی بوده باشه.