ابراز ندامت
جناب شاد، صبح اول صبح، بدجوری کتکمون زد. یه جوری که جاش خیلی درد میکنه. در واقع لرزوندمون. حق هم با اونه. من به سهم خودم آنچنان توی زندگیم غرق بودم که درباره این مصیبت ننوشتم. به کسی از این تریبون تلنگری نزدم. اینجا حتی یاد یه نفر نیاوردم که شاید یکی از دوستامون که این روزها کمتر ازش خبر داریم، دچار اون مصیبت شده باشه. بسنده کردم به کمک مالی اندک. بسنده کردم به اینکه کار رو بسپرم به کسای دیگه. و نوشتم از مزخرفات خودم. و ننوشتم از اینکه چقدر حالم بد میشد وقتی اخبار رو میخوندم. اون هم نه از مبادی دولتی که گویا وظیفه شون فقط نشون دادن دروغی "همه چی آرومه" اس.
جای دفاعی نیست. شاد حق داره. من هم یک عوضی هستم توی این روزگار که سرم رو مثل کبک کردم تو برف و فقط به فکر خودم و زندگی خودم هستم.
اما این سکوت، برای من یه جور فرار از واقعیته. مجبور کردن خودم به فکر نکردنه. وقتی درباره اش فکر میکنم، ناخودآگاه یاد بم می افتم. یاد خبرهای بدی که از بعد از زلزله شنیدم. یاد اینکه تا نیمه راه هم رفتیم و گفتن که زنها امنیت ندارن و برمون گردوندن. یاد دزدیهای که از کاروانهای کمکی شده بود. یاد دزدیهایی که از مرده ها شده بود. یاد کمکهایی که سر از جاهای دیگه درآورده بودن.
درد زلزله مخربی که توی وجدان و اخلاق این مردم اومده، خیلی خیلی بیشتر از دردهای فیزیکیه.
با همه اینها، دلیل موجهی وجود نداره که خودم رو بزنم به بیخیالی. و دلیل موجهی نیست که از اندک خوبانی که توی روزگارمون موندن و هنوز دغدغه آدمیت رو دارن تقدیر و تشکر نکنم. دلم رو به بودن آدمهایی از این جنس خوش میکنم. همونایی که توی صف انتقال خون ایستاده بودن، همون آدمای گمنامی که رفتن برای کمک، همونایی که به صورت خودجوش کمک مالی جمع کردن از همکارا و رفقا و همونایی که با نوشتنشون به ما تلنگر زدن.
پُرَم از شهوت رفتن............