نقد و بررسی مصرعی از حافظ؛ از منظر زیباشناختی
در آستانه فصلی سرد و قریب الوقوع بودن شب یلدا، بر خود واجب دانستم که یکی از مصرعهای حضرت حافظ را برای شما رمزگشایی کنم تا چنانچه قرعه تفأل یلدایی شما به نام آن افتاد، موضوعی بر شما پوشیده نمانده باشد و به نیکی بتوانید از عهده تفسیر آن برآیید.
این شاعر گرانقدر یکی از غزلیات خود را با این مطلع آغاز می کند که:
"خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است"
این سوال که "به تماشا چه حاجت است" در طی اعصار و قرونی که از سرودن آن می گذرد، همواره یکی از سوالات بنیادین فلاسفه و علما بوده است. چونان که نقل شده است که بخش عمده ای از مجادلات و مباحثات حضرت مولانا و حضرت شمس همواره بر سر این بوده است که "آیا اصلاً به تماشا حاجتی هست؟".
طبق شواهد و مدارک تاریخی، حضرت مولانا به شدت طرفدار مکتب "تماشا" بوده است. چنانکه در جای جای اشعار خود اشارتی بدان کرده است. از جمله:
با صدهزار جلوه برون آمدی که من
با صدهزار دیده تماشا کنم تو را
و حضرت شمس مخالف تام آن بوده و حکایت شده که در جمعی از مریدان، خطاب به حضرت مولانا فرموده است که: «مولی! تو دیگه چرا؟!» که این فرمایش، چنان حضرت مولانا را از خود بیخود کرده که همانجا گریبانی چاک داده و عربده ای زده و سر به بیابان نهاده است.
علاوه بر این راز سر به مهر، علت اصلی سرایش این مصرع بر همگان پوشیده مانده است. ابتدا چند نظریه تاریخی را در ادامه معرفی کرده و سپس به قبول یا رد هر کدام، با استناد به شواهد تاریخی، در حد بضاعت خواهیم پرداخت.
الف- برخی از علما و دانشمندان اظهار کرده اند که شاعر در زمان سرودن این مصرع در اوضاع مناسبی به سر نمی برده است. اعتقاد این دسته از علما بر این است که به احتمال بسیار زیاد شاعر خلوتی گزیده بوده است و از دوری شاخه نبات چنان در عذاب بوده است که (روم به دیفال) مشغول فعل شنیع استمناء بوده است. در همین حین رهگذری مچ او را گرفته است و به تماشا ایستاده است. در همان دم این مصرع به همراه تراوشات دیگری، از ذهن شاعر تراویده است و ادامه ماجرا...
طبق شواهد تاریخی از این وصله ها به حافظ ما نمیچسبد. چرا که حضرت حافظ را رسم بر این بوده که هنگام سحر مشغول می شده است. مبین آن، این بیت که:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
به سحر و آب حیات التفات بفرمایید. آره....
خلاصه آنکه کسی آن وقت سحر بیدار نبوده که مچ آقا را بگیرد. فلذا نظریه نخست از نظر من و سایر خردورزان معاصر مردود محسوب می شود.
ب- برخی را عقیده بر آن است که تلفظ عبارت "خلوت گزیده" به فتح گاف است، و نه به ضم گاف. از این منظر حالات خلوت گَزیده به فرد مارگَزیده می ماند. همانطور که اگر مارگزیده ای بر سر راه شما قرار گیرد، اخلاقاً به تماشا بسنده نمی کنید و به کمک او می شتابید؛ می بایست به یاری فرد خلوت گزیده شتافت و او را از چنین مهلکه ای نجات داد.
از نظر اساتید و اهل فن این نظریه به دو دلیل مردود است.
اول آنکه اگر بر فرض محال، شاعر دچار خلوت گزیدگی (به فتح گاف) شده بود و کسی فقط به تماشایش نشسته بود؛ ایشان قطعاً از این مهلکه جان سالم به در نمی برد. چه برسد به این که در مذمت آن شعری هم بسراید.
دوم آنکه این بحث اخلاقیات، مربوط به عصر شاعر بوده است که مردمان مجهز به امکانات مختلف از قبیل تلفن همراه و بلوتوث و این قرتی بازیا نبودند و در دوران معاصر از حیز اعتبار ساقط است. چرا که در این زمانه، لای در مترو و اتوبوس ماندن که هیچ؛ حتی اگر در میدانی شلوغ چاقو هم بخوری، کسی به یاری ات نخواهد آمد و فقط انبوهی از رهگذران را می بینی که گوشی به دست، مشغول گرفتن فیلم هستند و پس از آن اقدام به پخش آن از طریق شبکه های مجازی و بلوتوث و قس علیهذا....
ج- عده ای دیگر بر این نظرند که املای صحیح آن "خلوت گوزیده" بوده و در طی روزگار بنا به علل صددرصد سیاسی، به "خلوت گزیده" تبدیل شده است.
از آنجایی که بحث حاضر به ابعاد زیباشناختی می پردازد و ورود به مباحث سیاسی را مجاز نمی داند، از نقد و بررسی این نظریه صرف نظر می کنیم.
د- در آخرین فرضیه، اعتقاد بر این است که شاعر و معشوقه محترم خلوتی می یافتند و مشغول فسق و فجور می شدند. در حین فسق و فجور لاجرم چراغ را می کشتند. از آنجایی که پیشروی در اینگونه موارد حسی است، شاعر تاکید داشته که "به تماشا چه حاجت است؟".
از نظر محققین این گزینه به واقع نزدیکتر است. زیرا که مشکل اخلاقی شاعر بر کسی پوشیده نیست و اینکه ر به ر، دنبال مکان بوده. چنانکه در غزلیات خود همواره اشاراتی بدان داشته است. از آن جمله است:
- خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
(که دلالت بر مکان خلوت یابی شاعر دارد)
- با یار شکرلب گل اندام
بی بوس و کنار خوش نباشد
(که دلالت بر فاسق بودن شاعر دارد)
- شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
(که دلالت بر فرصت طلب بودن شاعر دارد)
- بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
(که ایضاً دال بر بی حیا بودن شاعر است)
- مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طره یاری گیرند
(که امر به منکر می کند)
- گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هرچه تو گویی چنان کنند
(که دلیلی است بر پایه بودن معشوق)
- بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن
به خنده گفت کی ات با من این معامله بود
(که نشانی از پیشنهادهای بیشرمانه شاعر است)
- کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
(که کلاً شاعر حالی به حالی بوده)
- دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
(که دلالت دارد بر اینکه دوستان هم آره)
- چو گل هردم به بویت جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
(که بی جنبه بودن شاعر را نشان می دهد)
- باغ فردوس لطیف است ولیکن زنهار
تا غنیمت شمری سایه بید و لب کشت
(که دلالت بر این دارد که شاعر از هر جایی استفاده بهینه می کند)
- آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
(که معلوم نیست دوش چی کار داشتن با هم؟!)
.............................
شفاف سازی در رأس همه امور است (بنیانگذار وبلاگ)
خدای را شاکرم که فرصتی نصیب کرد تا پرده ازاین راز سربه مهر بردارم و این امر خطیر را به سرانجام رساندم.
*********
امید که شب یلدا خوش بگذره و یه فصل خوب رو شروع کنین. همممممممممممممممممممممه تون رو ماچمال میکنم.
پُرَم از شهوت رفتن............