من آن شمعم...
داشت خوابش میبرد. او را در بغل گرفتم و باز به راه افتادم. منقلب شده بودم. به نظر می آمد که گنجینه ظریفی در بغل دارم. حتی به نظرم می آمد که چیزی از آن ظریف تر بر روی زمین نیست. در پرتو مهتاب، به آن پیشانی رنگ پریده، به آن چشمهای خواب رفته، به آن طرّه های مو که در باد میلرزید نگاه میکردم و با خود میگفتم: "آنچه من میبینم فقط صورت ظاهر است، مهمترین چیز از چشم پنهان است ..."
چون نیم لبخندی بر لبهای نیمه بازش میگذشت، باز با خود گفتم: "آنچه در وجود این شاهزاده کوچولوی خواب رفته شدیداً متأثرم میکند وفاداری او به یک گل است، خیال سرخ گلی است که در وجود او، حتی در حال خواب، مانند شعله چراغ میدرخشد..." و آن وقت او را باز هم ظریف تر و شکننده تر دیدم.
چراغ را باید محافظت کرد: بسا که اندک بادی آن را خاموش کند...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۵ ساعت 8:49 توسط هپّه
|
پُرَم از شهوت رفتن............