چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش
های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی
پایان شود بیآب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیلها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی
چون
چه دانم
های بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون**



* مولانا جلال الدین محمد بلخی

** www.recent.ir