حکایت (1)
گویند ابلیس وقتی نزدیک فرعون آمد. وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول می کرد.
ابلیس گفت: هیچ کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید خوشاب ساختن؟
فرعون گفت: نه!
ابلیس به لطایف سحر، آن خوشه انگور را خوشه مروارید خوشاب ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت: اینت استادمردی که تویی!
ابلیس سیلی بر گردن او نواخت و گفت: مرا با این استادی، به بندگی قبول نکردند. تو با این حماقت، دعوی خدایی چون کنی؟؟؟!
* جوامع الحکایات و لوامع الروایات- محمد عوفی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۰ ساعت 12:42 توسط هپّه
|
پُرَم از شهوت رفتن............